
من رفتم
من رفتم تا شاید روزی بگویی
یک زمان
دختری بود که "عشق" را می پرستید
پاورقی:
خواهم به گریه دهم خانه به سیلاب امشب دوستان را خبر از چشم پر آبم مکنید!
این رفتن٬ از اون رفتنها نیست... من بودم و هستم... تا گلم رو دارم و تا جون دارم هستم و می نویسم... این رفتن رو پارسال رفتیم... امسال مرورش می کنیم....
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 توسط بی نام و نشان
[] | لینک ثابت | ادامه مطلب



















بهسلام دوستان آيا قصه ي آن دختر نابينا را شنيده اي ؟ که از خودش تنفر داشت، که از تمام دنيا تنفر داشت و فقط عاشق يک نفر بود. معشوقش. و با او چنين گفته بود: « اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس حجله گاه تو خواهم شد » و چنين شد، آمد آن روزي که يک نفر پيدا شد که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد. و دختر آسمان را ديد و زمين را، رودخانه ها و درختها را، آدميان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست. معشوق به ديدنش آمد و ياد آور وعده ديرينش شد : « بيا و با من عروسي کن، ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام » دختر برخود لرزيد و به زمزمه با خود گفت : « اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ » معشوقش هم نا بينا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسري با او نيست معشوق رو به ديگر سو کرد که دختر اشکهايش را نبيند و در حالي که از او دور مي شد هق هق کنان گفت: « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي».









